وبلاگ روز هفتم

نجات

بهزاد بلور 5/10/2006, 05:21 PM

تو این روزا که کارام زیاده
بچه ها دارن حال می دن و پست می فرستن.

این اولیشه.
کامران فرستاده که با شکلکهاش می شناسیمش.

ما دیگه می خوایم هر هفته یکی ا زخود شما رو معرفی کنیم و یکی از نوشته هاتونو چاپ کنیم.
حالا این پستی که کامران نوشته یه جورائی مثل "ارباب حلقه ها" هپروتیه ولی منظورش رو خواهید فهمید.

سلام ، امروز میخوام یه قصه براتون بگم . قصه ای که نه عاشقانه است و نه حماسی ، قصه یه دلتنگیه که امیدوارم هرگز نرسه . دلتنگی من ، دلتنگی تو و دلتنگی ما (~_~)
قصه از اینجا شروع شد که هفته ها قبل تصمیم گرفتم به سرزمینی سفر کنم تا شاید از روزهای یکنواختی که میان و میرن راحت بشم . وسایلم رو جمع کردم و حرکت کردم . رفتم و رفتم به جای سبزی رسیدم که تا بحال ندیده بودم و حسش نکردم . یه جای زیبا با آسمون آبی و پرندگان رنگارنگی که کوچ کرده بودن به این جای قشنگ . اسم این سرزمین رو شهر سبز گذاشتم .
به خودم گفتم باید اینجا بمونم ، از دود از سیاهی شهر خودم خسته شدم تو شهر من همه اینجورین (~_~) و شایدم اینجوری (!_!)
رفتم و رفتم از جاده ها و طبیعت قشنگش گذشتم یه جا دیدم یه جمعیت زیاد که نمیدونم چند نفر بودن مشغول شادی کردن هستن با عجله خودم رو به اونجا رسوندم . صدای بنیامین بود ، آره بنیامین که واسه مردم شهر سبز میخوند : " دنیا دیگه مثل تو نداره ، نداره نه میتونه بیاره " شکلم یه ذره تغییر کرد {^_^} احساس شادی میکردم . خستگی سفر رو حس نمیکردم .
به راهم ادامه دادم به یه ساختمون نیمه کاره رسیدم که روش نوشته شده بود " کافه " . تعدادی آدم با چهره های شاد مشغول ساخت کافه بودن ، جلو رفتم و سوال کردم که مگه میشه این شهر کافه نداشته باشه ؟ یه نفر با یه صدای قشنگ که یه کلاهم سرش بود گفت کافه داره اما کافه ایرانی نداره . با یه چشمک (^_*) بهم گفت تا فردا شب باید افتتاح بشه وهمه اینجا مجانی دعوتن ومنو هم دعوت کرد . بهش گفتم مگه ممکنه که تا فردا شب آماده بشه ؟ جواب داد این کافه رو با دل میسازند .
مسیرم رو ادامه دادم یه جایی از این شهر رویایی شگفت زدم کرد (O_O) چشمام داشت در میومد ، گفتم بسمه الله این دیگه چیه ؟ دقت کردم دیدم موشک ، آره موشک بود همون موشکی که واسه اولین بار تن تن رو به ماه برد حالا میخواست انوشه رو ببره ، اونم از اینجا شهر سبز و قشنگ . دوره اونجا پر بود از آگهی های تبلیغاتی . یکی از اون تبلیغ ها نظرم رو جلب کرد تبلیغ مهمونی به مناسبت رفتن انوشه به فضا توی کافه بود .
همه چیز برام جالب بود ، زمان رو حس نمیکردم و خسته هم نمیشدم . دلم میخواست ادامه بدم ببینم به کجا میرسم .
خورشید گرم و قشنگ شهر سبز جاش رو با ماه نورانی عوض کرد ، مهتاب تمام شهر رو زیر چتر خودش گرفت و زیبایی خاصی به شهر میداد ، شهر شده بود شهر فرشته ها .
گرسنم بود رفتم به رستوران که کنارش یه دیسکو بود ، با عجله شامم رو تموم کردم و رفتم داخل دیسکو قبل از ورود بهم گفتن باید از داخله این کیسه یه کلید برداری من که نمیدونستم چیه دستم رو داخل کیسه کردم و کلیدی رو برداشتم . پرسیدم کلید برای چی؟گفتن بگرد دنبال قفلش . از پله ها پایین رفتم دخترایی رو دیدم که تو گردنشون قفل بود و پسرایی که کلید به دست دنبال قفلی میگشتن که بتونه کلید رو باز کنه (؟_؟)
اون آقایی که کلاه سرش بود که تازه فهمیدم اسمش بهزاده با بچه ها گپ میزد و صدای موزیک آدمو شارژ میکرد یه قسمت از دیسکو تولد بود یه جا رقص و یه جا هم جوونایی با قفل و کلید . منم میخواستم امتحان کنم اما خجالت میکشیدم (*_*) اما هر جور شده تصمیم رو گرفتم و دست کردم تو جیبم کلید رو دراوردم اما دیدم این کلید با بقیه خیلی فرق داره کلید دست من کلید معمولی نبود .دم دمای صبح بود و همه قفلها باز شده بود بهزاد گفت هنوز یک کلید مونده . قلبم داشت تاپ تاپ میکرد و هیجانم به اوج خودش رسیده بود . بهزاد گفت کلید کافه هنوز پیدا نشده ، خدایا چی میشنیدم کلید کافه ؟ (!_!) یعنی کلید دست من کلید کافه بود ؟ از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم که بهزاد اعلام کرد افتتاح کافه فرداشب ساعت 11:30و گفت اونی که کلید دستشه باید بیاد و کافه رو افتتاح کنه . از دیسکو اومدم بیرون نمیدونستم چیکار کنم گفتم برم شاید بتونم رفتن انوشه رو ببینم اما دیر رسیدم و قبل از اومدن من انوشه پریده بود .همه جا پر بود از نوشته هایی که مردم واسه انوشه نوشته بودن ، نوشته هایی از مردم این سرزمین سبز که با خوندنش غرور ایرانی بودن بهم دست میداد . هوا کم کم روشن شده بود فکر کردم برم و سری به کافه بزنم . باورم نمیشد ، بهزاد راست گفته بود کافه ساخته شده بود و همه چیز آماده آماده بود واسه افتتاح .
دلم میخواست هر چه زودتر برم داخل کافه اما باید صبر میکردم تا شب از راه برسه . خواب گیجم کرده بود {*_*} . رفتم و زیر سایه یه درخت بید دراز کشیدم نفهمیدم چه جوری خوابم برد . ساعتها گذشت و من خواب بودم .
با صدای مردم از خواب بیدار شدم و دیدم کلی آدم جلویه کافه وایستادن و منتظرن که ساعت 11:30 بشه . نگاهی به ساعتم کردم و دیدم که یک ربع وقت مونده ، دل تو دلم نبود .
بهزاد رو دیدم که با دخترا و پسرا صحبت میکرد همه جمع بودن . به سمت کافه حرکت کردم همه سراغ از کلید میگرفتن و پچ پچ میکردن که کلید دست کیه . با دیدن من همه ساکت شدن همه نگاها برگشت به سمت من نگاهی به بهزاد کردم و جواب چشمکی که روز قبل به من زده بود رو دادم {*_^} و اونم لبخندی زد (^_^) و با صدای بلند فریاد زد : شمارش معکوس 10 ، 9 ،8 ، ...........3 ، 2 ، و 1 کلید رو داخل قفل در کردم و چرخوندم و در رو باز کردم
باورم نمیشد چقدر زیبایی چقدر رفاقت و چقدر مهربانی و شادی ، همه و همه تو کافه بود . بهزاد دستم رو گرفت و به اولین کسی که معرفی کرد علی بود و بعد به همراه علی با بقیه آشنا شدم .
روزها و شبه ها گذشت کافه هیچ وقت تعطیل نبود تو کافه کسی احساس دلتنگی نمیکرد همه شاد بودن همه میخندیدن من هم دیگه اینجوری شده بودم (^_^) .
یه شب که ایکاش هیچ وقت نمیرسید در کافه باز شد و یه نفر که گویا یکی از مالکهای سرزمین شادی بود وارد شد و گفت که کافه قشنگ ما سد راه یه طرح شده (~_~) ، یه طرح که از وسط کافه رد میشه . منظورش این بود که کافه باید خراب بشه اما ، اما ما بهش عادت کرده بودیم ما به هم دل داده بودیم . نمیخواستیم که کافه خراب بشه کافه نباید که خراب بشه اگه کافه خراب بشه ما همه داغون میشیم باز دوباره (~_~) (!_!) (?_?) میشیم . همه پژمرده میشیم .
همه دنبال راه حل بودن همه ناراحت بودن ما نمیخواستیم که کافه خاطره شه میخوایم که کافه همیشه همینجا توی شهر سبز جاش امن باشه . الان همه جا صحبت از نجات ، نجات کافه .
دلم میخواد برم پیش صاحب شهر سبز و ازش بخوام بزاره کافه بمونه بزاره ما دور هم جمع باشیم و بزاره خوش باشیم .
این قصه من بود و هست ، دلم میخواد راه کافه رو به همه نشون بدیم تا شاید نجات پیدا کنه .

به امید پایدار موندن وبلاگ ( کافه )
کامران

توجه تو جه

آدرس مستقیم این وبلاگ www.bbc.co.uk/blogs/r7 یا www.behzadbolour.comهستش.


روز هفتم





| بی بی سی مسئول محتوای وبسايت های ديگر نيست

اظارنظراارسال اظهار نظر

  • 1.
  • 15/10/2006, 07:56 AM,
  • :

دروووووود من (^ _ ^)// هستم. کامی جون خیلی خوب بود.دلم گرفت. من نمیذارم یعنی ما نمی ذاریم.پس دست در دست هم دهیم به مهر وبلاگ خویش را کنیم اباد.

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 2.
  • 8/10/2006, 05:03 AM,
  • پالي :

کامران جان خيلي زيبا بود
اووون يارو که ميخواسته همه چيز و خراب کنه نويد رمضاني نبودش؟
(^_^)

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 3.
  • 7/10/2006, 10:38 AM,
  • پريماه :

علي درود
منظورت از به زودي كيه؟
بگو كه بدونيم كي بيايم لطفا

بهزاد: منظورش پنجشنب پیش بود! ولی جریان به هفته بعد پنجشنب موکول شده.
صدا و حرف و همه چیزبه دستم رسیده که چاپ کنم ولی چون کلی از پنجشنب شب توش حرف می زتن بهتره که پنجشنب باشه.

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 4.
  • 6/10/2006, 04:44 PM,
  • علی :

به زودی کامران مهمونه وبلاگ خواهد بود و صداش رو هم خواهید شنید ( هر وقت بهزاد از خواب بیدار شه)

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 5.
  • 6/10/2006, 11:36 AM,
  • ندا :

بهزاد هی تو میگی مطالبه فینگیلیش چاپ نمیشه ولی اخرش چاپ میکنی.چیررررررررراه؟(%%)
^

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 6.
  • 6/10/2006, 09:07 AM,
  • :

khosh be hale kafe neshina:D
vali kamran kheyli jaleb bod

بهزاد: فارسی بنویسین وگرنه چاپ نمی شه.
ته بیشتر مطلبها تبدیل به فارسی داریم.

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 7.
  • 6/10/2006, 08:53 AM,
  • آهو :

ميگم بچه ها هرکی مينوسه عکسشم بذاره که روی ماهشو ملت ببينن.ها؟چي ميگی بهزاد؟????

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 8.
  • 6/10/2006, 08:48 AM,
  • آهو :

راستی بهزاد ما بايد چی بنويسيم؟؟؟؟؟

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 9.
  • 6/10/2006, 08:25 AM,
  • nasebi2001 :

سلام میخواستم بدونماین سایت روکی اداره میکنه

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 10.
  • 6/10/2006, 08:18 AM,
  • آهو :

درود کامران.بابا قوه تخيل!

"ه ه"
O

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 11.
  • 6/10/2006, 08:06 AM,
  • نیکو :

دمت گرم کامی جوون:D ما عمری بزاریم اینجارو خراب کنن!!من که تا آخرش هستم!!:D

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 12.
  • 6/10/2006, 08:03 AM,
  • :

کی اشکاتو پاک می کنه...شبا که غصه داری...
دس رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری...
شونه کی مرهم هق هقت می شه دوباره...
از کی بهونه می گیری شبای بی ستاره...
برگ ریزونای پاییز کی چش برات نشسته...
از جلو پات جم می کنه برگای زرد و خسته؟
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا...
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا...
کی از سرود بارون قصه برات می سازه...
از عاشقی می خونه وقتی که شب درازه...
کی از ستاره بارون چشماشو هم می ذاره...
نکنه ستاره ای بیادو باد تو رو نیاره!

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 13.
  • 6/10/2006, 02:23 AM,
  • :

سلام به همه دوستان گل
دوستان عزيز امروز يه مطلب طنز براتون نوشتم كه بخونيد

خاطرات کنکور ( ورژن 1 )
سلام ملت خوبین؟
والا از امروز تصمیم گرفتم که خاطرات خودمو بنویسم البته خیلیاش بی مزه و لوسن ولی دیگه کاریش نمیشه کرد باید تحمل کنید دیگه.
یادش بخیر سال 41و42 بود. اون روزا که داشتیم برا کنکور می خوندیم من می رفتم تو کتابخونه درس میخوندم مثلا. آخه تو خونه مثل میدون جنگ بود یکی از اونطرف داد میزد: حاج علی بپر نون بگیر که رزمنده ها ظهر از خط برمیگرن و گشنشونه. دوباره چند دقیقه بعد : حاج علی بپر چند کیلو نخود بریز تو حساب فرمانده که بچه ها حالا پیف پاف میشن (به علت پولی که از شرکت پیف پاف گرفتم تا براشون تبلیغ کنم از گفتن نام شرکت رقیب یعنی تار و مار معذورم). از اونطرفم خرچنگها (همون بروبچ) زنگ میزدن و مارو از کارو زندگانی و اینجور حرفا می انداختند. برای همین می رفتم کتابخونه به فعالیتهای علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی و .... می پرداختم. ماشالا ملتم اینقد فعالن که آدم کیف می کنه. همین که پامونو از سالن میذاشتیم بیرون به سیل عظیمی از تجمع کنندگان بر می خودیم. آدم نمی دونست اینا اومدن تظاهرات یا درس بخونن یا اینکه پارتی . تازه اگه به پشت ساختمان سر بزنی انواع اقسام فعالیت های فرهنگی، ورزشی اجتماعی خوانوادگی و ...... رو مشاهده میکنی.از درس خوندن تو فضای باز بصورت خوابیده، دمرو، تاق باز، از پهلو و ....گرفته تا آرایش و حمام آفتاب که توسط خواهران انجام میشه. آخه یکی نیست بگه اگه آدم تو پارک درس خون میشد الان آقای موز (یکی از باغبونهای پارکه که تمام لباساش زرده اونوقت بچه ها بهش مگن آقای موز) دکترا داشتند. خلاصه بگذریم.
عكس هاي سكسي
تازه وقتی ظهر ها میخواستیم بیاییم خونه چنتا از این جوونای بسیار موفق رو میدیدیم که دارن برای آینده تمرین ميكنن و تمرین روابط زن و شوهری می کنند. و بدون توجه به اطراف، متفکرانه به آینده فکر ميكنند و مشغول هستند. ما هم که خودمونو استتار می کردیم و تمام ماجرا را زیر نظر داشتیم. بقیه خاطرات باشه برای دفعات های بعدی


مطالب بيشتر خواستين مي تونين به وبلاگ مراجعه كنيد
اينم آدرسش :
www.iranjokes.weblog.sh
www.iranjokes.mihanblog.com

شما هم اگه مطلب طنز يا هر چيز ديگه اي داشتيد كه بدرد مي خوره مي تونيد برام بفرستين
اينم ايميل من : sirousb@gmail.com

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 14.
  • 6/10/2006, 02:21 AM,
  • :

همتون خوب هستيد كه خوب بوديد كه بوديد خوب هم نبوديد مشكل خودتون هستش
بچه هاي عزيز من يه وبلاگ درست كردم كه مخصوص برنامه هاي روز و شب و هفتم و حرف هاي خودموني من هستش
حالا به كمك شماها هم احتياج دارم چون تنهايي نمي تونم وبلاگ رو اداره كنم ( اونم اگه بخوام به روز باشه )
حالا اونهايي كه مي خوان توي وبلاگ بنويسن به من خبر بدن تا من براشون اكانت درست كنم
اينم آدرس وبلاگ :
www.seventhday.myblog.ir
اين وبلاگ 5 تا دومين ديگه هم داره
اينم بقيه آدرس هاش
www.seventhday.mihanblog.com
www.seventhday.bigestblog.com
www.seventhday.persianhackers.com
www.seventhday.weblog.sh
www.seventhday.muslimblog.ir

اينم ايميل من :
sirousb@gmail.com
اونهايي كه مي خوام توي وبلاگ بنويسن بهم خبر بدن
يه يوزر و پسورد برام بفرستن تا من اكانت رو درست كنم و بتونن توي بولاگ بنويسن
فقط بهم بگين كه مي خوايد توي وبلاگ چه موضوعي رو بنويسن

در ضمن مشكل كمبود بازديد رو نخوريد چون خيلي راحت من بازديدش رو به بالاي 2000 بازديد در روز مي رسونم

يادتون نره بهم خبر بديد

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 15.
  • 5/10/2006, 11:16 PM,
  • :

درود
از همه ممنونم (^_^)
ما باید اینجا رو حفظ کنیم هر جور که شده .
بهزاد خیلی حال دادی
علی تی فدا
(^o^)

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 16.
  • 5/10/2006, 10:47 PM,
  • طناز :

کامران مرسی خیلی باحال بود...

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 17.
  • 5/10/2006, 10:33 PM,
  • ندا :


وقتی بهار نفس هایت، در مزارع رویاها و بر شاخسار خاطرات متولد می شود

من چون پرستویی مشتاق به سوی تو به پرواز درمی آیم

وقتی قلم به یادت واژه ها می سراید کاغذ دریا میشود

و حرفهایم مرغان دریایی، که بر روی صفحه آب به پرواز در می آیند

و عشق خود را به موج ها اظهار می کنند

موجها نیز به شوق مرغان عاشق از صفحه آبی دریا، سر به اوج می سایند

و پای کوبان و دست افشان به سماع می نشینند

من نیز، آشفته و سودای، آسمان تاریک خاطراتم را

با ستاره های چشمانت آذین می بندم

و ورق لحظه های شیرین با تو بودن را مرور می کنم!


در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 18.
  • 5/10/2006, 09:42 PM,
  • فیلسوف :

(o_O)

بهزاد : مرسی چه باحال

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 19.
  • 5/10/2006, 08:33 PM,
  • ندا :

شد خزان گلشن آ شه نایی/

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 20.
  • 5/10/2006, 07:54 PM,
  • rasool :

دمت گرم کامران خيلی با حال بود

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 21.
  • 5/10/2006, 07:45 PM,
  • ندا :

سلام بهزاد جون/
امیدوارم که حالت خو ب باشه. منم مثله بنیامین جان بعد از چند روز تاخیر دوباره اومدم.(بنابر دلایلی).خیلی خوشحال شدم از اینکه تصمیم گرفتی هر هفته یکی از برو بچه ها مطلب بنویسه.کاره خوبی میکنی.هنوز مطلبه کامرانه عزیز رو نخوندم ولی اینطور که به نظر میاد جالبه.پیش تر ازش تشکر میکنم.اقا کامران دستتون درد نکنه وبیشتر از همه شما بهزاد جان که این اجازه رو میدی که بقیه هم از این مطالب استفاده کنن.(باز هم در آرزوی موفقیت روزافزون تو دوست عزیز).*/یا علی/.****

بهزاد : آ .... ماشاالله

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 22.
  • 5/10/2006, 06:45 PM,
  • پریماه :

کامران راست می گه هیچ کس نمی خواد کافه خراب شه اما اگه لازم شد این شهر سبز و کافه و...یه جای دیگه بنا می کنیم خودمون هم کوچ می کنیم بالاخره یه جا پیدا می کنیم که همه چیز از نو بسازیم

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
  • 23.
  • 5/10/2006, 06:15 PM,
  • :

دروود بهزاد عزیزم....

آقا من دباره بعد از چند روز تاخیر برگشتم!!! امتحاناتم تموم شد!!! و کارم رو انجام دادم!!! البته هنوز سرم خیلی شلوغه... وبلاگمم بروز نکردم!!!


آقا متن کامران جان ( -|- ) خیلی باحال بود... آخرش بود خدایش...

** کامران خان دستت درد نکنه!

بهزاد قرارمون یادت نره! قرار شد این جمع بزنگیا!!! آهنگ خانوم انوشه رو هم پخش کنی!!!
باش!!
چاکرم و منتظر!

بدروووووووووووود

در مورد اين نظر شکايت کنيد

شكايت, دادخواهى

نام و نشانی ايميل ضروری است

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)

ارسال اظهار نظر

نام و نشانی ايميل ضروری است

اظهارنظرها پس از تاييد شدن توسط نويسنده وبلاگ در صفحه درج خواهد شد. اظهار نظرها ممکن است ويرايش شود.

ضروری است
ضروری است (نشان داده نمی شود)
نشانی ايميل شما تنها در اختيار بی بی سی است. ممکن است در مورد مطالبی که در اين ايميل مطرح شده، با شما تماس بگيريم. برای کسب اطلاعات بيشتر در اين زمينه، سياست بی بی سی درباره اطلاعات شخصی افراد را بخوانيد

بی بی سی مسئول محتوای وبسايت های ديگر نيست